سلام. امیدوارم این تعطیلات کوتاه عید بهتون خوش گذشته باشه. به منم خوش گذشت اما همش یه چیزی عذابم میداد. همش فکر میکردم دلم برای یه نفر تنگ شده یا به یه نفر خیلی احتیاج دارم. همش دلم میخواست با اونی که دوستش دارم حرف بزنم. اما نمی دونستم کی؟ دیروز،یعنی سیزدهم فروردین،من از روی زور میخندیدم اما انگار بغض گلوم رو گرفته بود. حالا که ساعت دو و چهل دقیقه ی ظهر هستش دلم میخواد گریه کنم. بازم اون حال و هوای تابستون زده به سرم. دلم گرفته. دلم خیلی خیلی گرفته.آرزوی مرگ نمی کنم، خدا دیروز زیاد بهم توجه نکرد. دیروز جلوی مامامم گند زدم. دیروز چند بار توی دلم شکستم و به رو نیاوردم. امروز دوستامو دیدم. دوستای مدرسه. بچه هایی که اصلا دلم براشون تنگ نشده بود. حالا میفهمم چرا به من میگن سرد و بی روحم! امروز پریسا هم برمیگرده. حوصله ی هیچکس رو ندارم. مخصوصا فیلم بازی کردن بعضی ها. چهارشنبه سوری که خیلی بهم خوش گذشت ولی اتفاق بدی هم افتاد. اتفاقی که از افتادنش پشیمون نیستم ولی احساس وابستگی میکنم. به کسی که زندگی رو بهم بخشید.اینا شعار نیست. حقیقته. به خدا حقیقته. شکمم پره. تازه ناهار خوردم. دارم بالا میارم. شاید هم حالم داره از دنیا به هم میخوره! شاید هم حالم از خودم به هم میخوره. منم دوست دارم مثل اون به جایی برم که هیچکس منو نشناسه و ازم سوالی نکنه. نمیگم عاشقم. من هیچوقت عاشق نبودم و نمیشم. من نمی تونم با زندگی بجنگم. تسلیم شدم. تسلیم! خیلی از اتفاقای که سرم اومده حقم نبوده. خدایا خودت شاهدی که من هیچ کس رو از قصد اذیت نکردم. من نمیدونم که چرا از همه توقع بالا دارم؟ چیزایی میخوام که دسترسی بهشون سخته. من بریدم و به اجبار زندگی میکنم. زندگی قشنگه ولی انگار من بد میبینمش. کاش هیچ گناهی نبود. کاش هیچکس خوشگل نبود. کاش عشقی نبود تا عاشقا پدید بیان. کاش اونقدر بچه گونه فکر میکردیم که بدبختی سراغمون نیاد. دنیا خیلی نامرده. زندگی هم خیلی سخت. منم دوست دارم با تو بیام توی قصه ها. منم از دنیای مسموم حالا متنفرم.به خدا متنفرم. مثل خودت...
هنوز دوست دارم.اما راهی برای برگشت نمی بینم.
